تولد یک سالگی
آش دندونی
پسر گلم طی چند روزی که ما به زیارت امام رضا (ع) رفته بودیم دندون خوشکل شما هم دراومدو درواقع دندون مشهدی شد . انشاالله خود امام رضا همیشه مواظبت باشه و دندونهات صحیح و سالم یکی یکی در بیاد. چند روز بعدش هم برات آش دندونی پختیم که مامانیها و خاله خیلی به من کمک کردند . دست همشون درد نکنه ...
نویسنده :
مامان و بابا
8:20
مشهد مقدس مرداد 94
پسر قشنگم امسال اواخر ماه مبارک رمضان دلمون خیلی هوای زیارت حرم آقا را کرد و از آقا خواستم تا هرچه زودتر زیارت حرمش را قسمتمون کنه تا پسر گلم را هم برای اولین بار به پابوس آقا ببریم . خدا را شکر لطف خدا شامل حال ما شد و مقدمات سفر خیلی زود فراهم شد و روز عید فطر راهی مشهد مقدس شدیم . البته تو این سفر خاله و خانواده شون هم همراه ما بودند که با وجود آنها خیلی بهمون خوش گذشت . یاسین جونم تو نمازخونه راه آهن سمنان با وجود حسین به شما خیلی خوش گذشت و باهاش کلی بازی کردی فاطمه جون هم که مواظب شما بود قفسه ها و صندلی های حرم هم مقر بازی شما شده بود و اینجوری سرت گرم میشد و خدا را شکر تونستیم تو نماز ج...
نویسنده :
مامان و بابا
9:54
نوروز 94
نوروز 94 برای من و بابا علی و آبجی جون با اومدن پسر قشنگم زیباتر شد. خدارا شکر که لطف خدای بزرگ شامل حال من و باباعلی شده و دو فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی به ما عطا کرده . عزیزانم ما خیلی دوستتون داریم و همیشه براتون آرزوی سعادت و خوشبختی میکنیم و امیدواریم صدو بیست بهار زیبا را در کنار هم ببینید و من و باباعلی هم از درکنار پرنده کوچولوهامون بودن لذت ببریم . عاشقانه دوستتون داریم ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:27
عروسی دایی مصطفی
امسال شب نیمه شعبان یعنی 12 خرداد ماه 94 عروسی دایی مصطفی بود شب خیلی خوبی بود البته اینو هم بگم که شما حسابی خسته شده بودی و دائم گریه میکردی بعداز ظهر مجلس عقد را خوب خوابیدی ولی شب با دیدن مهمونها غریبی کردی عکس آتلیه با کلی بازی ما و خانم عکاس قشنگ شد چند تا عکس هم تو سالن ازت گرفتم که خیلی قشنگ شد انشاالله دایی و زندایی خوشبخت بشوند و انشاالله دامادی پسر گلم ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:14
اولین قدمها
پسر گلم تو اواسط فروردین ماه کم کم چهار دست و پا راه افتادی و خیلی زود مهارت پیدا کردی البته اینو بگم که آبجی کوثر تو راه افتادنت خیلی کمکت کرد و شما به ذوق رسیدن به او زود پیشرفت کردی یعنی ورود به نه ماهگیت با چهار دست و پا رفتنت همراه بود بعدش هم کم کم شروع کردی به گرفتن دیوار و مبل و پشتی تا تونستی راه بری کوثرجونم هم دستت را میگرفت و تو راه رفتن کمکت میکرد . با ورود به یازده ماهگی یعنی 18 خرداد هم کم کم شروع کردی به بلند شدن و راه رفتن . خیلی از این کارت ذوق میکنی و خیلی خوشحال میشی و با پشتکار فراوان بعد ا زهر بار زمین خوردن بلند میشی و دوباره راه میری ماهم برات دست میزنیم و ماشاال...
نویسنده :
مامان و بابا
16:18
سنت کنان آقا یاسین
پسر گلم من و باباعلی تو ماه اسفند 93 چند روز قبل از تولد حضرت زینب 4 اسفند تصمیم گرفتیم که برای سنت کردنت اقدام کنیم البته من دلهره زیادی داشتم ولی چون دستور اسلام و سنت پیغمبره دل به دریا زدم و خدا هم خیلی به من کمک کرد و به بابا گفتم حالا که ولادت حضرت زینب نزدیکه چه بهتر که تو چنین روز خوبی پسرم داماد بشه بابا هم قبول کرد و با هم به مطب آقای دکتر عرب رفتیم و برای شب ولادت حضرت زینب برای شما نوبت گرفتیم . بعدش هم من و بابا به کمک آبجی جون مقدمات تزئین و مهمونی را فراهم کردیم و یه جای خوشگل برات درست کردیم فردا بعداز ظهر یعنی روز یکشنبه هم بابا شما را حمام برد ( انشاالله حمام دامادیت مامان جونم ) این هم عکس پسری بعد از حمام رف...
نویسنده :
مامان و بابا
0:56
اولین ها
پسر گل مامان توی ماه دی برای اولین بار دد گفت و هممون کلی ذوق کردیم . مخصوصاً اگه میدیدی کسی جایی میره یا ما چادر سر میکنیم فوراً دد شروع میکردی و همه میخندیدند. هفته دوم عید هم عسلم بابا گفت و بابا کلی خوشحال شد البته آبجی هم دائم راه میرفت و بهت میگفت بگو بابا کلاغ پر را هم از آبجی جونی یاد گرفتی تا برات میخونه تو هم دست تو بالا و پایین میبری و باهاش میخونی: دلا د دندی د ما هم کلی ذوق میکنیم و برات دست میزنیم / لی لی لی لی حوضک را هم خیلی دوست داری و انگشت کوچولولتو توی دستت میچرخونی و میگی لی لی ( اواخر اردیبهشت ) مثل آبجی عاشق برنامه کودک چرا هستی و صبحانتونو با این برنامه میخورید از اواخر ده ماهگیت هم شرو...
نویسنده :
مامان و بابا
16:45
راهپیمایی 22 بهمن 93
این عکس مربوط به قبل از شروع راهپیمایی میدان سعدی میدان امام و محل تجمع برای سخنرانی ...
نویسنده :
مامان و بابا
21:16











